سال 1362

بعد از آزاد شدن خرمشهر  دیگر خبری از خمسه خمسه نبود اما خطرناک تر از آن  به اطراف خانه هایمان اثابت میکرد.

" موشک "

بارها موشک در اطراف خانه یمان اثابت کرد که دو بار از آن تمام شیشه های منزلمان شکسته  شدند.

جنگ و اثابت خمسه خمسه و موشک  ما را  به بازی جدیدی وا داشته که با  پیدا کردن و جمع کردن ترکشهای باقی مانده از آنها خود را سرگرم میکردیم.

یک روز که در زمین فوتبال روبروی خانیمان مشغول بازی بودیم که ناگهان صدای  موشک نزدیک شد که همگی دراز کشیدیم .

موشک در کنار زمین اثابت کرد چند لحظه گیج و حیران بودیم و توانایی بلند شدن از روی زمین را نداشتیم خیلی ترسیده بودیم ، هرکدام از ما دیگری را نگاه میکرد و میگفیتم خوبی کسی چیزیش نشد اما لرزش در صدایمان خیلی واضح بود.

آن روز بصورت معجزه آسایی  همگی جان سالم به سر بردیم.

این حکایت از زمان اثابت موشک تا بلند شدن و رسیدن به خانه چهار دقیقه  بیشتر طول نکشید

خانواده هایمان از خانه بیرون آمده بودند و بسیار نگران همینکه رسیدم داخل حیاط خانه پدرم گفت این خون که روی زمن هست از چیست.

خون را با چشمانم از کنار درب حیاط دنبال کردم تا کنار پایم، وقتی متوجه شدم ترکش خوردم و خون از پایم خارج میشود بیهوش شدم.

داغ بودن ترکش باعث شده بود که من متوجه اثابت ترکش به پایم نشده بودم شاید هم آن زمانی که ترس و لرزه وجودم را گرفته بود متوجه اثابت آن نشده بودم ولی هر چیزی را یادم می آید بغیر از اثابت ترکش.

وقتی بهوش آمدم در بیمارستان رازی اهواز بودم.

در هنگام ورود متوجه شدم که تمام راهرو پر از سربازان زخمی و بعضی ها سوخته بودند و ناله میکردند گویا زمان زمان حمله بود.

من هم ناله میکردم خیلی سخت بود.

 حالا که دارم این خاطره را مینویسم چشمانم را که میبندم آن راهرو را بیاد می آورم.

زمانی که دکتر بالای سرم آمد و به پدرم گفت فرزندت را محکم بگیر که سوزن بی حس کننده تمام شده متوجه شدم که بیشتر از اینها باید درد بکشم .

پدرم جفت پایم را گرفت و یک نفر دیگر دستانش را روی چشمانم گذاشت اما خیلی سریع داد زدم چشمانم را نگیر میخواهم ببینم و خودم را محکم بگیرم.

با قیچی و وسایل پزشکی شروع به بریدن گوشتهای سوخته کرد و با هر بار بریدن فریاد میکشیدم  اما بغض گلویم ترکید و گریه کردم......

پدرم رو به من کرد و گفت گریه نکن تو مرد شدی زشته که گریه میکنی آبرویمان را نبر !

درد آنقدر شدید بود برای من که لحظه ای سکوت کردم و بعد از چند لحظه متوجه شدم که میخواهد بخیه کند!!!!!!!

با هر بار زدن سوزن بخیه داد میکشیدم  احساس خیلی بدی داشتم اما کار بخیه تمام شد و پرستار چند بسته قرص را به پدرم داد و راهی خانه شدیم.

چند روز بعد به مشهد مقدس برای پابوس امام رضا (ع) رفتیم و یک هفته در انجا ماندیم و دوباره به خانه برگشتیم.



برچسب ها : ایرانی سلام ، دلنوشته ها ، خاطرات ، نیله چی