بدجوری بهش شک کرده بودم، دیده بودم وقتی که همه می خوابن یه دفتری رو بر می داره و یه چیزهایی توش می نویسه ، کنجکاوی ام هر روز داشت بیشتر و بیشتر میشد نمی دونم چرا همش فکر می کردم در مورد من داره می نویسه همین شک باعث شده بود که دنبال فرصتی باشم و بتونم دفترش رو بردارم 


بدجوری بهش شک کرده بودم، دیده بودم وقتی که همه می خوابن یه دفتری رو بر می داره و یه چیزهایی توش می نویسه ، کنجکاوی ام هر روز داشت بیشتر و بیشتر میشد نمی دونم چرا همش فکر می کردم در مورد من داره می نویسه همین شک باعث شده بود که دنبال فرصتی باشم و بتونم دفترش رو بردارم و ازش سر در بیارم یه روز که مثل همیشه می خواست سر کار بره کمی این پا و اون پا کردم تا بره بلاخره رفت بچه ها هم رفته بودن مدرسه بهترین فرصت بود رفتم و دفتر رو از کشوش بیرون کشیدم صفحه اول رو که باز کردم خشکم زد روی برگۀ اول دفتر این جمله نوشته بود امروز تمام ذهنم درگیر جمله ای بود که توی کتابی خوندم.
( نوشته بود )

در سخت ترین شرایط ، حق کنجکاوی در امور همدیگر را ندارید ، چشمانتان را ببندید و برای افراد حریم خصوصی قائل شوید ، حریمی که در آن تنها خدا راه دارد و بس

 پس وارد حریم خصوصی افراد با خدا نشوید
عرق شرم روی پیشونیم نشت 
در مورد من ننوشته بود اما برای من نوشته بود

 

 

منبع هشت بهشت 



برچسب ها : ادبی ، حکایت ، سرگرمی ، داستان