سلام

 امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.. 

 

 


سلام

 امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.. 

 

 

 

 

بهشت و جهنم

فردی از پرودگار درخواست نمود تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد  
خداوند پذیرفت
اورا وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه ، ناامید و در عذاب ، هر کدام قاشقی داشت که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.
عذاب آنها وحشتناک بود
خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم

 

 


او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد.دیگ غذا ، جمعی از مردم ، همان قاشقهای دسته بلند . ولی آنجا همه شاد و سیر بودنند.آن گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت و در حال عذاب هستند با آنکه همه چیزشان یکسان است .
خداوند تبسمی کرد و گفت خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی قاشقش را در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد کسی هست تا لقمه ای به او برساند.

 



برچسب ها : داستان ، مذهبی ، حکایت ، آموزشی