مردی که 47 سال خواب به چشمانش نیامده

سلام شاید سالهای قبل در روزنامه ها یا صداوسیما خوانده و نگاه کرده باشید مردی که سالهای زیادی رو نخوابیده 

شب با دوستم رفتیم به سمت یکی از بچه ها در محله دیگه ای دیدم دارن درمورد مردی صحبت میکنند که سالهای زیادی رو نخوابیده اولش باور نکردم بعد که گفت همیشه شب برای نماز میاد به این مسجد بهتون نشونش میدم با خودم گفتم خوبه اگه قبول کنه مطلبی تهیه کنم و در وبلاگ بنویسم.
خلاصه بعد از انتظار رسید و یکمی خوش و بش کردیم و جریان رو گفتم اون هم قبول کرد.
نشستم و در مورد نخوابیدنش پرسیدم و او جواب داد.


ایرانی سلام : سلام
مرد : علیک سلام
ایرانی سلام : حالت خوبه ، خوبی انشاءالله راضی هستی از زندگیت
مرد : الحمدالله ، خوبم ، آره راضیم خدا را شکر

ایرانی سلام : میخواهم درمورد این مسئله که برات پیش اومده توی وبلاگم بنویسم قبول میکنی ؟
مرد : وبلاگ چیه
ایرانی سلام : وبلاگ یک صفحه شخصیه توی یک فضای مجازی اینترنت
مرد : با خنده جواب داد بنویس ممنون

ایرانی سلام : پس خودت رو معرفی کن و بگو متولد چه سالی هستی 
مرد : من طاهر هستم ، متولد سال 1330

ایرانی سلام : خوب آقا طاهر، راست میگن که شما سالهای زیادیه نخوابیدید
آقا طاهر : آره درسته من سالهای زیادی نتونستم بخواببم

ایرانی سلام : برام تعریف میکنی چطوری شد که نتونستی این سالها بخوابی و اصلاً جریان را کامل برام بگو

آقا طاهر : بله ، کلاس سوم دبستان بودم ، بچه های مدرسه ، خانواده ، بچه محل همه از دستم عاصی بودنند چرا که من خیلی فضول بودم و خیلی این و آن را اذیت میکردم ، یک روزی که از مدرسه به سمت خانه میرفتم سر راه نزدیک خانه کارگران سر فلکه رو دیدم که نشسته و مشغول صحبت کردن بودند بین راه که داشتم می آمدم یک سوسک بزرگی رو دیدم و گرفتمش که ببرم برای اذیت کردن ، رفتم سمت کارگران و آن سوسک را به پشت یکی از کارگران ( داخل لباس ) انداختم و فرار کردم.
 کارگر افتاد دنبالم مسافت زیادی رو دنبالم کرد دیگه نزدیک خانه رسیدم که نامردی نکرد و با چوب یکی زد توی پشت سرم قسمت بین سر و گردن « نشونم داد کجاشه » افتادم زمین نمی دونم چقدر بیهوش بودم ولی وقتی بهوش اومدم پدر و مادرم داشتند من را می بردند بهداری محل سرم نشکسته بود ولی خیلی باد کرده بود مثل اینکه یکی داره میزنه به طبل سرم داشت درد میکرد و صدا میداد.
 دکتر همانجا یک باند روی سرم محکم بست و گفت چیزی نیست هر چند ساعت پارچه گرم کنید و باند را محکم ببندید تا خوب شود.

شب شد ، نزدیک صبح شد، خانواده ام هی میگفتند بخواب چرا نمیخوابی؟ و من در جواب میگفتم خوابم نمی آید خلاصه ظهر و شب و فردای آنروز آمد و نخوابیدم خانواده ام که خیلی ناراحت شدند.
مرا صبح به بیمارستان بردند نزد دکتر متخصص.
شروع کرد به معاینه خلاصه نیم ساعتی گذشت و گفت نیاز به عمل داره و تا سن کمتراز 18 سالگی هم نمیشود آن را عمل کنیم ( آقا طاهر صحبتهای زیادی کرد که خلاصه نوشتم )
چند سالی گذشت خیلی جاها رفتیم و دکتر های سنتی و متخصص های دیگر داروهای متعددی رو هم خوردم ولی فایده ای نداشت.

گذشت تا سن 22 سالگی پیش همان دکترمتخصص رفتیم و گفت مخارج این عمل 1.200.000 تومان می باشد ما هم که وضعیت مالی بسیار بدی داشتیم به علت وضعیت مالیمان خانواده ام و خودم از عمل منصرف شدیم تازه من هم دیگه به بیخوابی عادت کرده بودم.
تا سال 1376 به کار نگهبانی مشغول بودم از سال 79 الی 82 هم چند کار خدماتی دیگر مشغول شدم از سال 76 تا سال 82 چند روزنامه نگار و خبرنگارصداو سیما با من مصاحبه کردند بار آخر از طرف روزنامه ایران دو دکتر از مالزی رو آوردند پیشم و آن دو دکتر پیشنهاد داند که به تو یک میلیون دلار میدهیم بیا با ما ، ( خاطرش زیاد نیست مبلغ دقیق را ) و آنجا تو را به هزینه خودمان عمل کنیم خوب من به خانواده ام گفتم ولی آنها شدیداً مخالفت کردند و میگفتند تو را میکشند من آن موقع زن و دو بچه داشتم و قبول نکردم و تا حالا که دارم کار میکنم و مخارج زندگیم را در می آورم.

ایرانی سلام : عجب ، حکایت غریبیه ، متأسفم امیدوارم خوب بشی و بتونی راحت بخوابی و مزه شیرن خواب رو دوباره احساس کنی آقا طاهر حالا از لحاظ جسمی مشکلی نداری ؟

آقا طاهر : خیلی منون من هم راضیم به رضای خدا ، از لحاظ جسمی مشکلی ندارم فقط چشمهایم خیلی ضعیف شده البته دیگه پیر هم شدم

ایرانی سلام : خاطره ای داری برایم تعریف کنی از بی خوابی هایی که کشیدی؟
آقا طاهر : آره خیلی هم زیاد کدومش رو تعریف کنم 
یک شب حدود ساعت یک و نیم شب بود توی خیابان دوچرخه سواری میکردم که متوجه شدم دو نفر دزد دارن از خانه ای یک قالی را میدزدند من با صدای بلند بطرف آنها رفتم و آنها هم پا به فرار گذاشتند وقتی رسیدم به در خانه شروع کردم به در و زنگ زدن صاحب خانه با ترس گفت کیه که من گفتمش جریان دو دزد را گفتم که چی شده آن هم گفت صبر کن تا کلید را بیاورم و درب را باز کنم 20 دقیقه پشت درب ماندم که یک دفعه ماشین کلانتری کنارم ایستاد و مرا دستگیر کرد جریان را تعریف کردم آنها هم درب آن خانه را زدند صاحب خانه که بیرون آمد نگاهی به من کرد و یک دفعه گفت این دزد است ( آقا طاهر با خنده بیا و درستش کن ) هرچه گفتم فایده ای نداشت مرا به کلانتری بردند افسرنگهبان داشت روزنامه میخواند همینکه مرا پیش افسر بردند نگاهی به من کرد و یک نگاهی به روزنامه و سریع بلند شد و گفت تو آقا طاهر هستی گفتمش بله و شروع کرد با من صحبت کردن آنها هم که قضیه را فهمیدند و متوجه شدند من فردی زحمت کش هستم و دست به چنین کارهایی نمیزنم بیخیالم شدند تازه نشستند و داستان زندگیم را برایشان تعریف کردم و از دوستانم شدند بعد هم مرا به خانه رساندند.
البته صحبتهای زیادی بینمان شد و شاید باورتان نشود اما کنار کسی که 47 سال نخوابیده خیلی حرف و خاطره خوب و بد دارد که تعریف کند من هم چند ساعتی رو کنارش نشستم و به حرفهایش گوش میدادم. 

به امید موفقیت آقا طاهر



برچسب ها : از عجایب دنیا ، نایابترین ، حکایت ، داستان