سلام

روزگار غریبیست نازنین

زمانی که می خوای بری خدمت بعضی اوقات به خودت میگی بابا برای کی میخوای خدمت کنی و...

همینکه میری دفترچه میگیری قدم به یک زندگی جدیدی میزاری که نمیدونی آخرش بکجا میرسه.

 نیمی از وجودت رو دل حوره داری نیمی دیگش شورشیست از غرور و جوانی و...

 


و اما خاطره
 خوب از زمان گرفتن دفترچه تا گرفتن کارت پایان خدمت همش خاطره است کدومشون رو بنویسم همشون با حالن.
یک درجه داری داشتیم که ما رو آموزش نظامی میداد یه جورایی مسئولمون بود یک شخصی که تمام وجودش اوغده و غرور گرفته بود فقط دوست داشت اذیت کنه.
میدونید که تک چیه یک جور آماده کردن سربازهاست وقتی همه خوابند میریزند توی خوابگاه و با سروصدا کردن پاشو، دشمن حمله کرد ، تیراندازی،جیغ و برای ما که گاز اشک آور و آژیر خطر یک جاهایی هم از این چاشنی های انفجاری میذاشتن که وقتی بیدار میشی توی اون گیجی ویجی دستپاچت میکنند.
یکی از اون شبها بعد از زدن تک گفتند رزم شبانه داریم بردنمون توی تپه ها و رزم شبانه شروع کردیم که همین درجه داره یک رمز عبور رو به نفر اول داد تا به من رسید .
میدونید که توی خدمت هر نوع آدمی هست دهاتی ، شهری ، پولدار و فقیر اونجا دیگه این چیزها نیست همه گروهی با هم دوست میشند اما گروهان ما فرق میکرد ما اونجا همه با هم دوست بودیم بیشتر اوقات یک سفره یک جا مینشستیم و غذا میخوردیم خیلی کیف داشت سرهنگ پادگان بعضی اوقات برای سرکشی که می آمد میگفت این اولین گروهانی که من توی دوران بعد از جنگ میبینم که اینقدر متحد هستید و بیشتر اوقات تشویقمون میکرد.
خلاصه رمز به من رسید دیدم که رمز شبانه فوشه ( حرف بی تربیتی ) حالا یکی به عمد یکی به سهو بخاطر زبانش که بلد نبود فارسی صحبت کنه از اون طرف هم پشت سرم من برو بچ بهبهانی بودن که خیلی هم دوست داشتنی نمی دونستم چکار کنم همون لحظه بفکرم رسید که به مسئول بگم آقا این چه رمز شبیه اونم بهم گفت بگو بینم چیه منم بعد از چک و چونه گفتمش آقا مربوط به شما است پیله کرد گفت باید بگی خر بیار معرکه بار کن پیش خودم گفتم چه غلطی کردم حرف زدم منم گفتمش فش خواهر و مادرت اسرار میکرد باید بگی وگرنه تنبیحت میکنم تو داری دروغ میگی اینه از خودت در اوردی از آن ور هم بچه های جلوی رمزشب رو درستش کردند که وقتی به جلویی گفت فهمید درسته پیله کرد به من گفت تو دروغ میگی

 

منو درازکش کرد جلوی گروهان و یکی محکم زد توی شکمم و به نزدیکترین دوستم گفت لقد ( با پا توی شکمش میزنی تا دور بخوره ) دوستم اومد جلو گفت من اینکار نمی کنم اونم دراز کش کرد و به بعدی گفت خلاصه سرتون در نیارم همه گروهان درازکش شدیم و مجبور شد بزنه یکی رو میزد یکی دیگه از اونو فشش می داد بچه ها بهش میخندیدند دیونش کردیم

 

                       

 

 از همونجا ول کرد رفت گفت یک حالی ازتون بگیرم دارم میرم پیش فرمانده پادگان ما هم پشت سرش یواش یواش و خندون راه افتادیم رفتیم خوابگاه ناکس فرمانده رو آوردش اونجا ما هم که قبلش هماهنگی کرده بودیم گفتیم این آقا خیلی بدوبیرا بهمون میگه تقصیر خودشه فرمانده وقتی دید همه ما یک حرف رو میزنیم پیش خودش فکر کرد اینها با هم متحد شدند و ...
باور نمیکنید بعد از اون ماجرا دیگه پیش ما نیومد کسی دیگه رو فرستادند که خیلی هم با حال بود یادش بخیر گذشت.

شاید بعداً با یک خاطره دیگه با شما دوستان عزیز سری به گذشته ها بزنم

موفق باشید 

 



برچسب ها : داستان ، حکایت ، ایرانی سلام ، زیباترین